مجمع دوستداران حافظ
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ... #حضرت_عشق
حافظ را چقدر میشناسید ؟
از دیگر القاب او میتوان به ترجمان الاسرار، ناظم الاولیا و لسان العرفا اشاره کرد که هر کدام از آنها گویای سخنوری، شیرینسخنی و شیوایی بیان وی در آثار و اشعارش است. مطابق روایت و اسناد به جا مانده، حافظ در نوجوانی در یک نانوایی مشغول به کار کرد و در کنار آن، از نسخ خطی مختلف رونوشت برمیداشت. علاقه و عشق وی به ادبیات و تحصیل باعث شده بود که حافظ در اوقات فراغت خود به مکتب نزدیک نانوای
برچسب:
نویسنده: نیکان توکلی
برچسب:
نویسنده: نیکان توکلی
مرحبا اي پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوستواله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه ان دام و منبر امید دانهاي افتادهام در دام دوستسر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوستبس نگویم شمهاي از شرح شوق خود از آنکدردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوستگر دهد دستم کشم در دیده هم چون توتیاخاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوستمیل من سوی وصال و قصد او سوی فراقترک کام خود گرفتم تا برآید
برچسب:
نویسنده: نیکان توکلی
سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه، که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهٔ دوری دلبر بگداختجانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمعدوش بر من ز سر مِهر، چو پروانه بسوختآشنایی نه غریب است، که دلسوز من استچون من از خویش برفتم، دل بیگانه بسوختخرقهٔ زهدِ مرا، آب خرابات ببردخانهٔ عقلِ مرا، آتش میخانه بسوختچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوختماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختترک افسانه بگو
برچسب:
نویسنده: نیکان توکلی
شعر عاشقانه حافظ كوتاهخـرم ان روز کـز ایـــن منـزل ویـران بــرومآسان جان طلبــم و از پـی جـانان بــــرومگـر چــه دانم که بــه جایی نبـرد راه غریبمـن به بوی ســـر ان زلف پریشان بـــرومدلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفترخت بربندم و تا ملک سلیمان برومچون صبا با تن بیمار و دل بـیطاقتبـــه هـــــواداری ان سرو خرامان بـــرومدر ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفتبـا دل زخـــم کـــش و دیـده گـریان بــرومنـذر کـردم گـر از این غـــم به درآیــم روزیتا در میکده شادان و غـزل خــــوان بـــــروم
برچسب:
نویسنده: نیکان توکلی
مرحبا اي پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوستواله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوستزلف او دام است و خالش دانه ان دام و منبر امید دانهاي افتادهام در دام دوستسر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشرهر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوستبس نگویم شمهاي از شرح شوق خود از آنکدردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوستگر دهد دستم کشم در دیده هم چون توتیاخاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوستمیل من سوی وصال و قصد او سوی فراقترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوستحافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساززان که درمانی ندارد درد بیآرام دوست
برچسب:
نویسنده: نیکان توکلی
سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه، که کاشانه بسوختتنم از واسطهٔ دوری دلبر بگداختجانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمعدوش بر من ز سر مِهر، چو پروانه بسوختآشنایی نه غریب است، که دلسوز من استچون من از خویش برفتم، دل بیگانه بسوختخرقهٔ زهدِ مرا، آب خرابات ببردخانهٔ عقلِ مرا، آتش میخانه بسوختچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوختماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمیکه نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
برچسب:
نویسنده: نیکان توکلی